داستان آمدنم

صدای پای خدا آمد

فرشته ها شروع به نواختن کردند
خدا را تنها یک نفس شنیدم
هیاهوی عجیبی بود

فرشته ها یکی یکی دست بر شانه ام گذاشتند و به اتفاق از بعد زمان
گذشتند
آن شب من و آسمان با هم گریستیم
خداوند با نوازشش بدرقه ام می کرد
برای آخرین بار نگاهمان به هم گره خورد
گویی کلمات لال شده بودند
این بار هم مثل همیشه خداوند قفل سکوت را شکست و گفت:
نترس و به من اعتماد کن ؛ من همیشه با تو هستم
چاره ای نبود باید می رفتم
آن سو آدم ها دلهایشان را چراغانی کرده بودند



و به هم شیرینی عشق تعارف می کردند
کاش آن شب سهم من را هم کنار می گذاشتند ؛
تا همیشه عاشق بمانم...![]()
الان بیست و دو سال از اون موقعه گذشته ومن خیلی دلتنگتم...

زيادي به رقاصك عمرم اعتماد كردم...
دیر سالی ست، که بی هیچ هیمه و برگی در دلم آتشی به پاست
به تو نزدیکترینم
می دانم یک دوروزی دیگرازهمین شاخه ی لرزان حیات پرکشان سوی
تو می آیم باز دوستت دارم بسیار...
برام دعا کنید همونی بشم که خدام می خواد
منم براتون آرزو می کنم تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد

به رود زمزمه گر گوش کن
که می خواند
سرود رفتن و رفتن
و برنگشتن ها ..............
